گردگیری

نباید بترسم

از خاکی که رویت نشسته

تکان نمی‌خوریم

محیطمان خاکستری‌تر

از آنچه می‌بایست

وقتی مدتهاست

 چیزی برای تجزیه و تغذیه نیست

غبارها هم

 می‌میرند

دستاورد ندارد

آوردنش

 درد ندارد

جاروی‌برقی‌ام بود که

 همه چیز را

بلعید

تکه لگوی قرمز لبهایت هم روش

         

ایرانشهر – یک دقیقه به یک – مرداد یک شب

(نسخه‌ی دو با تقطیع متفاوت)

_____

امیرعلی قاسمی

باز شو سِسامی

باز شو 

بعید می‌‌دانم، حفره حفره است تنت

چیزی نهانت نیست

باز شو، باز شو سِسامی، چیزی عجیب باب دندانت دارم

یکی‌ دارم کوچکتر از تو، نه هزارانی دارم کوچکتر از تو

حفره بنمای تا یک به یک جاشان دهم

هر یک تو را چندان کنند

باز کن دو چشمت،  ویرانه هستی‌

باد لنگر انداختهٔ حفره‌هایت است

بالای کدام ضلعت آجری داری

روی کدام شانه ات‌ پنجره کاشتی

باز کن سِسامی، باز کن دو چشمت

من ویرانه دارم

خانه ات‌ نیست خانه ات‌ دارم

تو را آجر و سنگ فرش و پرده و باغت نمی‌‌دهم

تو را یکی‌ از جنس خودت دارم

جفتتان جور است

در و تخت که ندارید اما فلزتان بد جوری با هم جور است

نبراس هویزاوی

فضای تعریف گریز

 این امر که معنا در ذهن خواننده و با توجه به زمینه اثر شکل می گیرد و جستجو برای یافتن معنای قطعی به شیوه تاویل متون کهن شیوه یی از کار افتاده است٬امری است مسجل٬ اما نادیده گرفتن قصد و نیت نویسنده در ایجاد فضای ذهنی خواننده نیز امری است ساده انگارانه٬اگر بتوانیم بین متن و فضا ارتباطی متصور شویم٬ حال و هوای ایجاد شده در فضاهای شهری را نمی توانیم از اهداف کنترلی برنامه ریزان شهری جدا کنیم٬ هر قدر هم که ساکنین سعی در کنش های متفاوت شهری داشته باشند باز هم در داخل این ساختار قرار می گیرند و برای رسیدن به نقطه صفر ملزم به صرف انرژی و وقت می شوند

:اگر به شهر در تصویر کلی نگاهی بیندازیم میتوانیم سه نوع فضا را در آن بازبینی کنیم

یک؛ فضاهای شخصی یا خانه ها که در آنجا برای فکر٬عمل و خلاقیت آزاد هستیم٬ممکن است این خلوت سرمنشا اتفاقی در آینده شود اما در آن لحظه راهی برای تعامل با فضای اطراف پیدا نمی کند٬ فضایی بسته که هر چیزی در آنجا آغاز و در خود پایان می یابد

دو؛ فضای مشاع شهری که آن را فضای عمومی مینامند و همه می توانند در آن تردد یا توقف کنند٫ این فضا شامل ‌خیابان٬ بوستان٬ وسایل نقلیه عمومی٬ میادین شهرها و خیلی جاهای دیگر می شود و می توان آن را به عنوان یک فضای واحد در نظر گرفت٬حیات جاری در شهر را می توان در این فضا مشاهده کرد٬ مکانی که می توان در آن فضای برابر اجتماعی را تجربه کرد٬‌برابری از این منظر که تفاوت میان قشرهای مختلف جامعه اهمیتی ندارد و همه به یک اندازه در این فضا سهیم هستند و حق زیست دارند. نیروهای مختلف جامعه سعی در سهم خواهی و تسخیر بخشی از فضا به نفع خود دارند٬‌حال بصورت موقت یا دایم٬با نشستن روی چمن٬ چسباندن برچسب یا برگزاری مراسم عزاداری یا جشن٬ یکی برای دمی آساییدن٬ یکی جلب توجه و دیگری برای منفعت سیاسیاجتماعی

سه؛ مکان هایی که در این بازی کنترل ساختاری از قلم افتاده اند به دلیل اینکه اهمیتی نداشته اند یا برای استفاده احتمالی در آینده نگاه داشته شده‌ اند٬ فضای بینابینی یا فضای بی تعریف شهری است. فضایی که در شکاف های شهری زندگی می کند٬ در فضای میان شخصی و عمومی و معمولن در حاشیه فعالیت های توسعه شهری مثل اتوبان ها٬ مجتمع های مسکونی و غیره که در مرز میان محله ها و مناطق مختلف شهری قرار گرفته اند٬ مکانهایی که در آنها تفاوت ها به هم میرسند و فضایی نسبتن خنثا را پدید می آورند. این فضا به دلیل بی تعریف بودن٬ بستر و اجازه تفکر را به آنها که به آنجا وارد می شوند ارزانی می کند٬ تفکری خلاق که این مکان چه کاربردی داشته است٬ چه تاریخی دارد یا اینکه چه می تواند اینجا شکل گیرد٬ شکلی از تخیل که در فضاهای شخصی و عمومی به دلیل مشخص بودن ساختارها اجازه رشد و نمو پیدا نمی کند

تنگ تر شدن فضاهای شهری یا منظم شدن و به کنترل درآمدن فضاها واقعیت تلخی ست که جریانی یک سویه دارد و هیچگاه روندی رو به عقب به خود ندیده است به این صورت که همیشه فضاهای بی تعریف شهر جای خود را به مکان هایی می دهند که عرف های اجتماعی را بیش از پیش به عنوان پیش فرض پذیرفته اند و احساس آزادی در آنها عاملی کمتر دیده شده است و بیشتر به سمت فضایی تجاری یا مسکونی که همه چیز را بر مبنای بازار و فروش در نظر دارد٬ میل می کنند

اگرچه عرف های اجتماعی در طول حیات نسل ها دستخوش تغییر می شوند اما همیشه بازار نیز خود را مطابق سلیقه نسل ها و از شکلی به شکلی نو تغییر میدهد٬ از تیمچه ها تا مراکز خرید چند طبقه همگی فضاهایی کماکان عمومی هستند اما سویه یی مشخص و هدفی واضح دارند و آن جمع نمودن مردم به مدد معماری برای سود اقتصادی بازار است. هسته های اولیه در دوران قدیم گذر و میدانی برای جمع شدن و احساس امنیت از حس کنار هم بودن و ساخت قبیله امری طبیعی و غریزی بوده است که در نهایت به نفع جریان تولید ثروت مصادره شده است. اینکه آدمها وقتی که برای فراغت پیدا کرده‌اند را صرف چه چیز می کنند٬ سوالی است که در ذهن حاکمان پاسخی مشخص دارد٬ قدم زدن در مراکزی که دیدن اشیا قابل خرید اولویت اول است و گویی این معابد خرید و فروش قرار است مغناطیسی برقرار در طول دوران های مختلف باشند

در فضاهای هنری هم الگو و ساختاری مشابه را می توان مشاهده کرد٬ آتلیه شخصی هنرمندان فضاهای خصوصی هستند و موزه و گالری فضای عمومی که همه به آن دسترسی دارند و برای هدف و منظور خاصی که تعیین جریان اصلی و فروش آثار باشد در نظر گرفته شده ‌اند٬ فضایی آنقدر تمیز که با همه جای دنیا فرق دارد و بی نظمی و شلختگی راهی به آنجا ندارند٬ تاثیری که باعث لذت و تفکر می شود و می تواند در نهایت در خدمت جابجایی ثروت قرار گیرد. فضایی که به دلیل عدم وجود معیار مشخص در هنر برای قیمت گذاری امکان ارایه پوشش مناسب برای تغییر شکل پول را داراست

در این میان مکان هایی نیز می توانند خاصیت فضای بی تعریف شهری را در عالم هنر داشته باشند٬بستری مناسب برای تفکر و به تعریف درآمدن هرباره٬ این که هنرمند بتواند آزادانه حرکت و زندگی کند و کمتر به فکر تولید اشیا باارزش قابل فروش باشد. در چنین فضاهایی می توان از میدان مسابقات جاری که همه در حال تاختن هستند فاصله گرفت٬اینکه کدام هنرمند آینده بهتری دارد یا اینکه رام شده است را می توان از عوامل موثر در شرط بندی و انتخاب هنرمند آینده دار یا بی آینده دانست که ارزش انبار کردن کارش را تعیین می کنند٬ در غیر این صورت می توان چند سالی صبر کرد و در گوشه یی به سراغش رفت و در یک فرآیند خفت گیری و ساخت مستند کارهایش را به تاراج برد

اینکه فضای تعریف گریز عالم هنر چگونه می تواند این داستان همیشه برقرار را در هم ریزد٬ آرزوی بخش مستقل هنر بوده است٬ نقش این بخش را می توان در جابجایی مرزهای هنر و موضع گیری نسبت به وضعیت موجود در جریان اصلی  دانست٬ امری که موجب تغییر سلیقه و پذیرش آن خواهد شد و پس از مدتی وارد جریان اصلی٬ فروخته و مصرف می شود٬ توافقی ناخواسته میان هنرمند و فضای اطراف٬ دوگانه یی که موجب خوشحالی از توانایی تاثیرگذاری و ناراحتی از فروخته شدن است

احسان براتی

 

به طرز عجیبی معمولی

من آدم مدرنی هستم . مثل هر روز. مثل همیشه. حتی مثل هنوز. واقعا یعنی چیزی هست که شبیه هنوز باشد؟ به عنوان مثال بگویم اینکه هر روز ساعت مثل هنوز مرا از خواب بیدار میکند. این اختیاری است که من به آن ساعت واگذار کرده ام و این کار را هر روز ساعت هشت و پانزده دقیقه بی چون و چرا انجام میدهد و رخت خوابی که جمع می کنم و به سمت کتری روی گاز روانه می شوم. رگبار جرقه و شعله ای که گرد میشود دور کتری و آبی می سوزد. بی بی سی تکرار برنامه های هنری اش را انداخته است روی صبحانه. لقمه سوم همیشه مریم عرفان در حال عشوه آمدن است. مگر می شود کسی اینقدر شبیه  شیربرنج باشد؟ حتما پای توطئه ای در میان است. همیشه بوده است. حداقل در مورد بی بی سی که همیشه بوده است. هنوز هم هست. یعنی طوریست که همین شبکه، خیلی از مواقع همیشه و هنوز را به هم گره زده است. از اینجا دیگر لباس و واکس و آسانسور و پارکینگ تا انتظار برای کوبیده شدن درب خودکار پارکینگ خیلی چیز است. چیز اینجا مفهومی ورای روزمرگی ست. از گذاشتن در دنده یک کمی متفاوت می شود. رانندگی در تهران عزیز همیشه خارج از قواعد مدرن است. تعریف مدرن به روایت کلاس سپهران و جزوه نیم بندم این است که اتفاق ویژه ای در سیر رویدادها وجود ندارد. همه چیز معمولیست.فردگرایی و ذهن گرایی صرف، اما جذاب. اینکه نوار مغز و قلب یک خط صاف منطبق بر روی هم باشد. البته این دومی تعریف مزخرف مثلا شاعرانه خودم است. در واقعیت با این تعریف، آدم مدرن، آدم مرده است. اما مردۀ جذاب. در خیابان همیشه اتفاق ویژه ای هست. در خیابان هنوز هستند کسانی که خیلی چیزها را نمی بینند.خیلی از علائم، نشانه ها و غیره را.خیلی ها. کلی چیزهای به طرزعجیب هست. من سوار بر موتور به طرز عجیبی. آنها همه در خیابان به طرز عجیبی. آن مرد کنار جوی،ساعت نه صبح، یک جرعه از پپسی می نوشد و بعد پکی از سیگار می گیرد، به طرز عجیبی. اگر دقت شود یک بی قانونیِ منظم در جریان است. هر کس قسمتی از آن را به عهده دارد و من که مثلا راهنمای چپ را روشن می کنم، خاصه روی موتور چه قدر احمقم اگر واقعا به چپ بپیچم. آدم مدرن غر نمی زند. من هم غر زدن در این مورد را همینجا تمام میکنم. کم کم اما این رویه را تغییر دادم. آن بی قانونی منظم، کمتر ذهنم را به خود مشغول می کرد. اتفاقی که در من به صورت واکنشی شکل گرفته است مخالفت است. مخالفت با نظرات خودم. من به طرز عجیبی با برخی از نظرات خودم زیر آن کلاه کاسکت مشکی در مسیر خانه تا آموزشگاه یا دانشگاه، مخالفم. گاهی پیش آمده است به کسی پیشنهادی داده باشم که اصلا به آن اعتقادی نداشته ام و مطمئن بوده ام که اصلا عملی نخواهد بود. البته همین پیشنهاد دادن در دنیای مدرن و گزینه های متعدد خود مقوله عجیبی ست که هیچ گاه آن را درک نکرده ام. آخرین پیشنهاد خود را به یاد نمی آورم. ولی با آن مخالفم. چون اگر برای پیشنهاد شونده که نام او را نیز به یاد نمی برم موثر بود، قطعا به ذهن خودش می رسید، نه به ذهن من. به عبارت دیگر این بیشتر دیوار خوشبینی است که هر روز صبح من از روی آن بدون کاسکت سقوط می کنم. مخالفتم بیشتر با نظرات منفی کاملا صحیح خودم است. بخواهم رو راست باشم، خیلی چیزها نشدنی هستند، خیلی چیزها آزاردهنده هستند، باید برای آنها وقت گذاشت، برایشان ناراحت شد، تهران صبح ها، حدفاصل صیاد شیرازی تا قبل پل مدرس در اتوبان همت، خودش به تنهایی دشنام فصل آفرینش است.این حقیقت است. از طرف مقابل از جنت آباد تا بیمارستان میلاد در چند نوبت، دشنام کلیه فصول خلقت است. این حقیقت دیگر خوشبینی بر نمیتابد. در این مواقع اگر لازم باشد، آدمی باید بتواند عربده بزند، باید یک برنامه مدون برای این بی قانونی منظم گذاشت و برایش حتی به طور منظم عزاداری کرد. اینها همه در حالتی است که بخواهم رو راست باشم. اگر نخواهم رو راست باشم، به هیچ کسی مربوط نیست. رو راست نبودنم همیشه و هنوز با سکوت همراه است. این هم خودش می تواند نوعی آزادی باشد. آزادیِ بد بودن. یعنی به خود این فرصت را بدهی، یا دست کم بتوانی این فرصت را بدهی،که برای مدت معلوم بدحال و بد اخلاق باشی و عربده کش. من اما این اجازه را به خود نداده و نمی دهم.  مثلا، هفته گذشته با سرعت سی کیلومتر در ساعت متمدنانه به سمت آموزشگاه می راندم. موتورسوار پشتی، به هر دلیلی فاصله سی سانتی بین من و ماشین کناری را راه رستگاری خود یافته بود. آن طرف من و آن ماشین چیزی بود شاید به طرز عجیب. از میانمان گذشت و رستگار شد. من ولی نقش زمین شدم. جر خوردم. شلوار و کفش و دست و غیره ام. دسته جمعی جر خوردیم. من اما مدیریت امور را به دست گرفتم و خیلی خونسرد از روی زمین بلند شدم و خودم را تکاندم و مجدد به راه افتادم. انگار که اتفاق ویژه ای نیافتاده است. به مدرن ترین شکل ممکنِ خود، با همان وضع به آموزشگاه رفتم. موتورسوارِ رستگار هم نه اینکه فرار کرده باشد؛ هیچ کس نیست که وقتی به رستگاری می رسد، به پشت سر خود نگاه کند و راه رستگاری خود را مرور کند. من با این که او مقصر است مخالفم. او در سیر منظم بی قانونی، تنها وظیفه ذاتی خود را انجام میداد و غیره.

به آموزشگاه رسیدم. دست چپم می سوخت. پوستم نبود. ترکیبی از آسفالت و قیر و مو و فتیله های لوله ای پوست مرده روی ساعد دستم دیده میشد. جک بغل را زدم. پیاده شدم. دستانم به سمت کلاه کاسکت رفت تا آن را از روی سرم بردارم. ولی به طرز عجیبی چیز در خور توجهی آنجا نبود. دستانم به هم رسیدند. من باز به مدرن ترین شکل طبیعی برخورد کردم. از پله های آموزشگاه بالا رفتم. درب را باز کردم و آنجا بود که فهمیدم اتفاق ویژه آنروز این بوده است که ماشین از روی گردن من عبور کند. من جر نخورده بودم و غیره، من له شده بودم و گویا ماشین پشتی هم رستگار شده بود و برای مدتی کوتاه همه چیز از حالت مدرن خود خارج شده بود. من هر روز صبح آن ساعت را مجاب میکنم که مرا بیدار کند. کتری را مجاب میکنم که جوش بیاید و لقمه سومم را با مریم فرو میدهم تا به سرعت روی موتور زیر آن کلاه کاسکت مشکی قرار بگیرم و با مرگ آنروز خودم در حد فاصل صیاد تا مدرس مخالفت کنم. من هنوز به اندازه همیشه مرده ام و با مرگ خودم مخالفم

محمد مومنی

داستان/ گلایه های شهری: باغ دامپزشکی

ممکن و معمول است که در جمعی نشسته باشیم و هر از چندگاهی به گلایه های شهری بپردازیم٬ اینکه امروز   مسایل شهری به سبد مسایل خانوار اضافه شده و آنچه در شهر رخ میدهد را دارای تاثیر مستقیم بر زندگی روزمره می پنداریم٬مرهون تلاش های فعالان و هنرمندانی است که شهر را کارماده کار خود قرار داده و به آن پرداخته اند

در این صفحه سعی در جمع آوری داستان/گلایه هایی داریم که همیشه در جمع ها می شنویم که فلان محله دچار این مشکل شده یا بهمان پل این مصیبت ها را به بار آورده است. این نوشته ها قرار است که بستری باشند برای تحلیل و بررسی بیشتر به فراخور حال و سلیقه خوانندگان

باغ دامپزشکی

دزدان باغ تسلیم می شوند

در انتهای کوچه بن بست اول فرهادی دیواری با ارتفاع یک متر و هشتاد حیاط خانه مان را از باغ قدیمی دامپزشکی جدا می کرد. باغی قدیمی با مساحت بیش از ۲۲ هزار متر مربع که در گذشته پادگان نیروی زمینی ارتش بود. باغی که با درختان کهنسال متراکم در مرکز شهر دارای ثبت و شناسنامه بود. اما نصیب ما از آن باغ  فقط گرد و غبار وحشتناک و صدای هواکش پروژه ناتمام مترو و گاهی دزدانی که از ارتفاع کم دیوار به حیاط خانه مان می آمدند بود. خانه قدیمی ما در میان ساختمان های عظیم نواب در تاریکی و دود مدفون شده بود. پشت رویه به ظاهر مدرن نواب کوچه پس کوچه های ۴ تا ۶ متری و انبوه خانه های قدیمی وجود داشت.. برای جای پارک همیشه دعوا سر می گرفت. وقتی قرار شد در سال ۸۸ ارتش این باغ را ترک کند تا شهردای بوستانی احداث کند هیچ کس تصور نمی کرد پشت دیوارهای قدیمی این باغ چه اتفاقی رخ می دهد. تمام درختان قدیمی و کنهسال آن باغ که روزگاری زبان زد همه بود و برای منطقه پرجمعیت ۱۱ با آن برج ها و ساختمان های عظیم نواب و اتوبان نواب کپسول اکسیژن بود نابود شد. شب ها در تاریکی و سکوت صدای قطع کردن درختان را در خواب می شنیدیم. تصور می کردیم که قرار است برای احداث پارک نظمی ایجاد شود. ولی قطع درختان ادامه پیدا کرد. و ناگهان به جز دو سه درخت باریک چیزی از آن باغ نماند.

خبری از احداث پارک نشد. اقای شهردار قصد داشت این زمین را برای ساخت و ساز بیش از ۶۰۰ واحد مسکونی به پیمانکار واگذار کند. باغی که بیش از ۴۰۰ درخت کهنسال داشت به سرعت تبدیل به زمینی پر از نخاله و جرثقیل و گودالی عظیم برای مترو شد. صبح روز چهارشنبه  ۲۱ خرداد سال ۹۳ اهالی محل مقابل محوطه جمع شدند. اعتراض خود را به قطع درختان و همچنین به ساخت و ساز شهرداری ابراز کردند. شهرداری باغ دامپزشکی را از ارتش گرفت و به اسم احداث باغ قصد داشت برای کارکنان شهرداری ساختمان بسازد. به بهانه های مختلف درختان را قطع  می کرد و می سوزاند و روز بعد یک کامیون نمک پای بقیه درختان شناسنامه دار می ریخت. و روزی دیگر بوی روغن و گازوئیل پای درختان به مشام می رسید. با شروع اعتراض ها بخشی از پارک به مترو واگذار شد و بخش دیگر را نیز به پارکینگ فروشگاه اتکا تبدیل کردند. اعتراضات اهالی سالها ادامه پیدا کرد. وقتی ان خانه را ترک کردیم و به محله دیگری همان اطراف رفتیم، روزی در گذر از آن محله باغ سبز دامپزشکی را دیدم. تلاش اهالی محل مان به نتیجه رسیده بود. و خانه قدیمی مان و دیوار کوتاه اش را از لابلای درختان به سختی یافتم

سیمین یعقوبی

 

دانشگاه تهران


مهم نیست که در دانشگاه تهران درس خوانده باشیم یا نه، و لازم نیست که ساکن محله‌های اطراف دانشگاه تهران باشیم، کافی‌ست به گوش‌مان خورده باشد که قرار است دانشگاه تهران شکل جدیدی به خود بگیرد تا حساسیت‌مان برانگیخته شود؛ چرا که محدوده‌ی دانشگاه تهران
برای ما نه‌فقط در قالب ساکنین و شهروندان، و نه صرفاً به‌لحاظ بافت محلی بلکه به‌لحاظ استراتژیک و به‌عنوان یک رویداد اجتماعی اهمیت دارد

طرح توسعه‌ی دانشگاه تهران از میانه‌ی دهه‌ی٧٠، و در دوره‌ی شهرداری غلام‌حسین کرباسچی، با هدف رفع کمبود فضاهای آموزشی دانشگاه تهران، و به نیّت افزایش اراضی این دانشگاه از ٢٢ هکتار به ٥٠ هکتار مطرح شد، و از اوایل دهه‌ی ۸٠ با تملک اراضیِ محدوده‌ی اطراف دانشگاه به مرحله‌ی اجرا در آمد

عملکرد طرح در دهه‌ی ۸٠ شامل خرید حدود ١٠٠٠ واحد مسکونی و تجاری به‌همراه بهره‌برداری از برخی املاک برای فعالیت‌های آموزشی و پژوهشی بود، در کنار آن تعدادی از اراضی به فضای سبز و پارکینگ تبدیل شدند، طوری‌که برخی از حامیان این طرح یکی از بزرگترین ثمرات تملک اراضی مذکور را ایجاد پارکینگ مستقل برای دانشگاه دانسته‌اند

در اواخر دهه‌ی ۸٠، به‌دلیل اتمام بودجه‌ی ٢٠٠ میلیارد تومانی ارائه شده برای تملک اراضی، طرح توسعه برای مدتی  متوقف شد، و در سال ١٣٩٤ دوباره، و این بار با طرح جدید توسعه‌ی دانشگاه تهران، مطرح شد؛ طرحی که عنوان «شهر دانش، دانشگاه کارآفرین سبز و هوشمند» را یدک می‌کشید. از مشخصات طرح جدید؛ تأسیس ٤٠٠٠ شرکت دانش‌بنیان، تأمین هزینه‌ی تملّک اراضی باقی‌مانده از طریق اوراق مشارکت، تأمین مالی طرح به‌صورت خودکفا و جذب سرمایه‌گذار خصوصی، و در نهایت احداث زیرگذر پیاده‌ی دانشگاه به پارک لاله و زیرگذر سواره از خیابان طالقانی به خیابان ادوارد براون بود

طرح جدید دانشگاه تهران در سال ١٣٩٤ همان مسیری را طی کرد که این طرح حدود ٢٠ سال پیش طی کرده بود؛ یعنی تملک اراضی؛ ماجرایی که در ١٣۸٧ با اتمام بودجه‌ی تملک اراضی به پایان رسیده بود. البته این‌بار به‌دلیل امکان خرید اوراق مشارکت قطعاً مسیر تملک اراضی ادامه خواهد یافت و بخش خصوصی و کارآفرین اقدام به خرید اراضی خواهد کرد، و چنین رویکردی دست بازار مستغلات را در روند غیرمنصفانه‌ی تملّک این اراضی باز خواهد گذاشت

:مشکلات حال حاضر ساکنین کنونی محله عبارت‌اند از

عدم صدور مجوز نوسازی

عدم استقبال از خرید املاک واقع در طرح توسعه علی‌رغم آزاد شدن خرید و فروش

عدم امکان فروش برای مالکینی که نیاز به فروش فوری ملک خود دارند

سلب امنیت از مردم محله به‌دلیل رها شدن و خالی ماندن زمین‌ها و واحد‌هایی که به تملّک دانشگاه در آمده‌اند

 پایین آمدن قیمت خانه‌های ساکنین

 اجبار ساکنین به کوچ از محله که پیامد منطقی آن حاشیه‌نشینی خواهد بود

تا کنون چندین نشست عمومی و گفتگوی رادیویی درباره‌ی این طرح برگزار شده که ساکنان محل و همچنین گروهی از دانشجویان  و شهروندان در بعضی از این جلسات حضور داشتند. درعینحال قرار بود که جلسه‌ای از سوی مرکز تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران در دانشکده‌ی علوم اجتماعی برگزار شود که متأسفانه این جلسه توسط ریاست دانشگاه تهران لغو شد. در کنار این فعالیت‌ها کانالی در تلگرام تحت‌عنوان «دانشگاه بدون تهران» جهت اطلاع‌رسانی اخبار مرتبط با طرح توسعه‌ی دانشگاه تهران توسط جمعی از دانشجویان مستقل راه‌اندازی شده است

در نهایت، با گذشت ٢٠ سال از شروع طرح توسعه‌ی دانشگاه تهران، و با توجه به ثابت ماندن آن در گام اول اجرایی؛ یعنی همان تملک اراضی اطراف دانشگاه، این ایده به ذهن خطور می‌کند که چه‌بسا یکی از اهداف طرح، تصاحب زمین‌ها و گردش مالی در بازار مستغلات باشد، و از طرف دیگر امکان تأمین هزینه‌ی تملّک اراضی باقی‌مانده از طریق اوراق مشارکت می‌تواند باعث استقلال‌زدایی از دانشگاه شود، که در این صورت دانشگاه دیگر مکان و مِلک مستقلی نیست و دانشجویان نمی‌توانند  حاشیه‌ی امنیت خود را در شرایط بحرانی تأمین کنند، که از جمله‌ی آن‌ها ممنوعيت ورود نيروهاي مسلح به دانشگاه‌ها و مراكز آموزش عالي كشور است؛ لذا هدف دیگر تهی کردن دانشگاه از امر سیاسی‌ست، چراکه امر سیاسی همواره با دانشگاه تهران در پیوند بوده است؛ از مبارزات دانشجویی سال‌های ١٣٣٠ تا انقلاب ١٣٥٧، از تیر ماه سال ١٣٧۸ تا اعتراضات پس از انتخابات سال ١٣۸۸، و همین‌طور دی ماه١٣٩۶٫ با اجرایی شدن این طرح و امکان فروش اراضی به بخش خصوصی و کارآفرین روند کاهش استقلال دانشگاه کلید خواهد خورد

آزاده بهکیش

یادبود کارگاه

از میدان هفت تیر که میخواهم بگذرم باید از روی پل عابر پیاده عبور کنم٬ نرده‌ها و این وضعیت همه را به آن پله ها و این عروج هدایت می کند٬ پله های برقی و به به چه خوب شده همه چیز٬ قر قر قر بالا می رویم و وارد صحنه یی از کار و فعالیت در جهت ساخت و توسعه شهر تهران می شویم. کارگاهی که برای ساخت مترو ساخته شده؟ یا یک مصالح فروشی کلان است؟ لودری که همیشه آنجاهاست و کانکس هایی که بر فراز اتاق هایی از بلوک های سیمانی قرار گرفته اند٬ روی کانکس چیزی نوشته است کارگری که آنجا کار می کرده یا می کند٬ چیزی به یادگار٬ اسم خودش یا چیزی که دوست داشته٬ گاهی لباس هایشان را آنجاها پهن می کنند٬ اخیرن طوری شد که تیر خلاصی بود در ذهن آنهایی که امیدوار بودند این بساط روزی جمع خواهد شد٬ تزیین باروهای مرکز میدان با تکه هایی از طلق های رنگی و هندسی شکل که میراثی از گذشته را در معماری خودمان یدک می کشد٬ قبلن یکی از ورودی های مترو آنجا بود٬ قبل از ساماندهی میدان های شهر به این شکل و سیاق جدید٬ با نرده هایی که همه را جهت دار و هدف دار کرد٬ دیگر سر در گم نیست کسی٬ همه می دانند که از کجا باید بروند و همه با سرعت به سمتی در حرکت هستند٬ از محل کار به خانه٬ برای رسیدن به مترو که هر سه دقیقه می آید٬ در کشوری که همه چیز سالهاست که در خواب است٬ عجله برای رسیدن به خانه و تلویزیون و مرد و زن و بچه٬ بگذریم…

حضور باروهای اختلاط سیمان در مرکز و چیدمان بقیه عناصر در اطراف با نسبتی درست و رویکرد پروسه محور و در حال انجام و پرهیز از ایده‌آل گرایی دوره مدرن همگی نشانی از معاصر بودن این اثر دارند٬ تعیین نقطه دید پرنده برای مخاطب و فراهم کردن فضای تسلط بر اثر را می توان نشانی از صداقت٬ شفافیت و فروتنی دانست. قرارگیری اثر در منطقه یی که این روزها مراکز فرهنگی به آن کوچ می کنند بیان کننده همسویی مدیریت شهری با اتفاقات مویرگی شهر است. اثری که از یادبودهای شهری قابل توجه در دوره بعد از انقلاب است٬ یادبودی برای دوره سازندگی که همیشگی است و تمامی ندارد٬ کارهایی که به سرانجام نمیرسند چرا که کار کاردن است که اهمیت دارد٬ القای تصویری از ادامه کار٬ چرا که اگر پروژه ای تمام شود می توان آن را به نقد سپرد٬ ولی در این حال و هوای غبارزده همه چیز به آینده ای که نمیرسد موکول می شود.

البته این یادبود را می توان خواهر کوچک تر پروژه مصلی از حیث وسعت و عمر دانست٬ اما به دلیل موقعیت سوق الجیشی و تعداد بازدید کننده روزانه و شبانه می تواند گوی سبقت را از خویشاوند بزرگ تر که دیگر هم پیر شده برباید. اینکه چند نمونه از این یادبودها در سراسر کشور می توان یافت دلیل خوبی است که بتوان حضور یکی از آنها را در میادین اصلی شهر توجیه کرد که خوب است مشتی باشد نمونه خروار

احسان براتی

دریا، چه؟

تهران از سال ۱۰۲۴ بعد از انتخاب به عنوان پایتخت ایران همیشه بیش از شهرهای دیگر کشور مورد توجه بوده است. تمرکز همهی واحدهای سیاسی،فرهنگی و اجتماعی شاید علل این توجهات محسوب شود. اما این  کلان شهر برای ما علاوه بر عناوین بالا به عنوان زیست بوم نیز اهمیت مییابد. کلان شهری که روزانه شاهد پروژههای در دست احداث برای رفاه بیشتر شهروندانی است که روزانه بر تعداد آنها اضافه میشود. پروژههایی که در مواردی نه تنها به نفع شهروندان نبوده بلکه بر مشکلات زندگی در این کلان شهر نیز اضافه کرده است

شاید هر شهروند دیگری چون من با شنیدن شفاف سازی شورای شهر تهران در راستای ارائه بودجه پیشنهادی سال ۹۷ شهرداری به بررسی طرحهای اجرایی در شهر کنجکاو شود تا بیشتر در مورد ماموریتها و حوزههای فعالیت شهرداری بداند

جزئیات مصارف بودجه، ماموریت، ماموریت شهرسازی و معماری؛ واحد اجرایی: شرکت نوسازی عباسآباد، نوع اعتبار: تملک دارایی سرمایهایی، عنوان پروژه: احداث دریاچه هنرشرکت نوسازی عباسآباد، بودجه پیشنهادی: ۹۰ میلیارد ریال

یک پروژهی احداث دریاچه در تهران، در پایتخت کشوری گرم و خشک که با مشکل کم آبی شدید دست و پنجه نرم میکند و همچنین با بروز مشکلاتی که از سال ۹۲ با احداث دریاچه شهدای خلیج فارس در منطقه ۲۲ تهران ایجاد شده، بسیار میتواند تامل برانگیز باشد.دریاچهخلیج فارس که به منظور تلطیف هوای تهران و کاهش آلودگی و ایجاد فضای شاد و مفرح با فضایی به وسعت ۱۴۰ هکتار برای پایتخت نشینان پدید آمد،اهداف دیگری مثل رونق گردشگری و اقتصادی و از همه مهم‌تر تغذیه سفرههای آبزیرزمینی را نیز یدک میکشید. اما تجربهاولین و تنها دریاچه مصنوعی ایجاد شده در اطراف تهران چندان تجربهی خوشایندی نبوده است. آبگیری اولیه با فاضلاب تصفیه شده و پیگیری نکردن و راکد ماندن آن باعث شده تا این دریاچه به محل رشد و نمو جلبکها و پشههای موذی تبدیل شود؛ بوی بد ایجاد شده، پرشدن سطح آب و حتی سطح شهر از مگسکهای سفید به خصوص در فواصل گرم سال و عدم رعایت بهداشت توسط بازدیدکنندگان تنها یک بخش از مشکلات پیش آمده است و بخش مهمتر آن بلندمرتبه سازیهای این منطقه به دلیل استفاده از چشمانداز این دریاچه است که شاید دستگاه تنفسی شهر را با مشکل روبهرو کرده است یعنی بادهای معروفی که از غرب به شرق تهران میوزید و روزهای بیشماری تنها ناجی آلودگی هوای تهران محسوب میشد. بیتدبیری و عدم تسلط بر ادامهی پروژههای این چنینی ساکنین شهرِ با دریاچه را در باتلاقی از مشکلات غرق میکند.

بودجهی کلی مصارف شهرداری تهران ۱۷۵ هزار میلیارد ریال پیشنهاد شده است  از این بودجه حدوداً ۶ هزار میلیارد ریال به حوزه معاونت شهرسازی و معماری تعلق میگیرد که همان طور که بیان شد ۹۰ میلیار ریال به احداث دریاچهی هنر در تپههای عباسآباد تخصیص یافته است. هرچند دریاچهها میتوانند سرانه فضای سبز را افزایش دهند اما عدم مدیریت تهدیدهای روبهرو میتواند بافت گیاهی تپههای عباسآباد را با خطری جدی مواجه کند و مشکلات دریاچه شهدای خلیج فارس این بار در قلب شهر ایجاد کند. آیا این ۹ میلیارد تومان بعد از سال ۹۷ با فرض پایان پروژه به مکانیزم از پیش تعیین شده تعلق میگیرد یا باید منتظر تخصیص بودجهسال آینده برای رفع مشکلات احتمالی باشیم؟

منصوره بشیری پور

سرخوشی در سطح

سیاست جدید سازمان زیبا سازی شهرداری تهران، حذف زوائد بصری در سطح خیابان ها و میا دین شهر تهران است. بنا بر این طرح قرار است از میدان انقلاب تا ولی عصر و پس از آن خیابان ناصرخسرو و سعدی در دستور کار قرار گیرد که بخش وسیعی از بدنه های ارزشمند شهری که تاریخ و نشانه ی سیمای شهری تهران را تشکیل می دهند، با نماهای نو جایگزین  شود. بنا بر گفته معاون فنی سازمان زیبا سازی شهرداری تهران هدف این طرح کنترل آشفتگی موجود و هماهنگ سازی الحاقات صورت گرفته و پیرایش شهری می باشد. وی معتقد است، حذف زوائد بصری از فضاهای عمومی احترام به حقوق شهروندی است. از اقدامات دیگر سازمان زیبا سازی شهرداری تهران باید به برگزاری سومین دوره سالانه هنرهای شهری تهران بهارستان اشاره کرد. که با هدف ایجاد مشارکت هنرمندان تجسمی در استقبال از بهار برگزار می شود. این سالانه در چند بخش، هنرهای محیطی، آذین بندی خلاق، درختستان، نقاشی روی دیوارهای کوچک و تخم مرغ رنگی برگزار می شود.

از منظر قیاس با توجه به دو سیاست اخیر سازمان زیباسازی شهرداری تهران اقدام اول نوعی حذف بصری است که شامل حذف عناصر بد منظر، زوائد نما، سایبان های بد منظر مغازه ها، دیوار نوشته ها و عناصر نا متجانس و اغتشاشات بصری می شود. که در سال های گذشته نیز کرباسچی به عنوان شهرداری تکنوکرات، دیوارهای قدیمی شهر را ویران کرد و تصاویر استن سیل شده و وعده های نوشته شده اوایل انقلاب و جنگ را پاک کرد. و در طرح دوم اضافه کردن عناصر بصری با هدف مداخله و اثرگذاری در عرصه های عمومی شهر که شامل مجسمه های شهری، نقاشی های دیواری، چیدمان های در کناره های اتوبان ها و تغییر فرم درختان چنار است.

طرح حذف زوائد بصری به گونه ای، نوعی یکسان سازی نمای شهری بحساب می آید. از طرفی بسیاری از ساختمان های شهر تهران و سایر شهرها، دارای نمایی مشابه بوده و همین موضوع باعث شده تا شهر تهران شکل و شمایل یکنواختی به خود بگیرد. و از سوی دیگر اجرای این پروژه تنها به تغییر نمای ساختمان های قدیمی جداره خیابان انقلاب و یکسان سازی تابلوهای مغازه های میدان انقلاب و ولی عصر و ناصر خسرو و همچنین حذف دیوار نوشته ها و برچسب های تبلیغاتی خلاصه شده است.  برپایه این اقدامات که فقط دیدگاه زدودن زوائد بصری است هیچگونه تغییری در مناسبات کالبدی و اجتماعی شهر و بهسازی صورت نگرفته است. این اقدام مداخله ای برای اصلاح وضعیت موجود جداره ها نمی تواند مشکلاتی را که در طول چند دهه ی گذشته در این محدوده بوجود آمده است را از بین ببرد. و به حال سابق برگرداند. در این سه محور انبارها و کارگاه های تولیدی که بخش بزرگی از سطح طبقات فوقانی ساختمان ها را اشغال کرده اند بزرگترین عامل فرساینده محیطی و لطمات جبران ناپذیر به ساختمان ها هستند.

به طور یقین نماهای یکسان و بی روح نسبت به راسته های نا موزون و غیر همسان با سلیقه های متفاوت احساس بهتری ایجاد می کند. مستندات بسیاری درباره اثر زیباشناسی بر عواطف وجود دارد. مثلا می دانیم که رویت مداوم آشغال، مکان های مخروبه، نماهای خیابانی یکدست خاکستری ملال انگیز بوده به ویژه در میان کهن سالان احساس بیزاری و افسردگی ایجاد می کند. راسته خیابان ناصر خسرو به عنوان اولین خیابان مدرن تهران با مکان های تاریخی همچون شمس العماره  به عنوان تنها اثر ثبت جهانی شده ی تهران و خیابان انقلاب با اهمیت سردر دانشگاه تهران به عنوان دومین نماد شناخته شده ایران و خیابان ولی عصر با چنارهای زیبای آن و ثبت در فهرست آثار ملی با وجود این اقدامات مداخله ای نتنها نابسامانی های بصری آن برطرف نمی شود، بلکه به خیابان هایی بی روح و ملال انگیز با مغازه هایی با تابلوهای یکسان و ساختمان هایی با نماهای مشابه تبدیل می شود. در سال های اخیر شاهد از بین رفتن چنارهای خیابان ولیعصر به علت شریان های فاضلاب و قطع آن ها بوده ایم. گویی هدف از اجرایی شدن پروژه هنری درختستان  پنهان کردن آثار تخریبی این اقدامات است.

نه تنها فاجعه سیطره ی فضاهای سرد و خنثی مجتمع های تجاری، فروشگاه های زنجیره ای، پاساژمال ها بر مغازه های خرت و پرت فروشی و دکان های کوچک خانوادگی یکی پس از دیگری بیشتر می شود. بلکه با این پروژه یکسان سازی، سرزندگی مختصری که در این خیابان ها وجود داشت از بین می رود. پیامدهای آن فراتر از زیباشناسی است. و باعث کاهش گسترده سابقه ی تاریخ بصری معاصر شهر تهران و به خصوص خیابان انقلاب می شود. از سمت دیگر شاهد اضافه کردن بی رویه عناصر بصری جدیدی هستیم که هر روز از کناره های خیابان و یا روی درختان و کناره اتوبان ها سر می زنند. گویی در هردوی این اقدامات نوعی سرخوشی وجود دارد. سرخوشی از کنترل آشفتگی های موجود شهری از منظر زیباسازی سیمای شهری است.

سیمین یعقوبی

ایستادن روی مرز

 

یک موقعیت مرزی را تصور کنید. به ما یاد داده شده که در دو طرف فضای حایل دنیاهای متفاوتی وجود دارد؛ دنیاهایی که گاه به‌واسطه‌ی تضاد ماهوی‌شان توان ترکیب با هم را ندارند. به ما یاد داده شده دو سوی یک مرز را تفکیک کنیم، در یک‌سو بایستیم، سوی دیگر را قضاوت کنیم و اتمسفرِ دوگانگی/دوقطبی را تقویت کنیم. اما اگر چنین نبینیم چه؟ اگر محل تلاقی را به‌جای برزخ، فضای بینابینی ببینیم چه؟ آن فضای بینابینی که خصیصه‌های هر دو سمت را دارد و درعین‌حال به‌دلیل کاملا درنغلطیدنش به یک‌سو، خود واجد شخصیتی یگانه است. آن مکانی که می‌توان تصور کرد دانای کل بر بلندایش می‌ایستد و همه‌چیز را بدون کم و کاست، بدون ایده‌های ایجابی، از بیرون رصد می‌کند. من این وضعیت را وقتی کنار پنجره سیگار می‌کشیدم تجربه کردم.

اینجا، کنار پنجره، من روی مرز خصوصی‌ترین محیط زندگی‌ام و عمومی‌ترین وضعیت شهری ایستاده‌ام. آرامش و اطمینان ایستادن در فضای امن (جایی که در تملک من است و دیگری حق ورود به آن را ندارد پس یحتمل امن‌ترین جا است)، اجازه‌ی کنجکاوی در جداره‌های زندگی خصوصی دیگران را به من می‌دهد. چه می‌بینم؟ نمای ساختمان‌ها که هرکدام نشان از دوران خاصی دارد ولی قدیمی‌ترین‌ها نهایتا به چهل سال پیش بازمی‌گردد، فضاهای مشاع ورودی که اغلب به پارکینگ منتهی می‌شوند، کوچه با ردیف دراز ماشین‌های پارک شده، پنجره‌های بزرگ و کوچک پوشیده شده با پرده و بالکن‌ها که تصور می‌شود قرار است جایگاه حیاط شخصی کوچکی را داشته باشند اما این کارکردشان اغلب الکن مانده و در حد جایی برای پهن کردن لباس یا انباری موقت تقلیل پیدا کرده است. تک و توک بالکن‌هایی هستند که به‌نظر می‌رسد بیشتر مورد استفاده قرار می‌گیرند اما معمولا با چیزی از فضای عمومی جدا شده‌اند: حصیری، پرده‌ای، ردیف‌هایی از گلدان یا حتی پنجره‌های آلومینیومی. نکته آن که این فضاهای وسط مانده، بیشتر از آن‌که چیزی را از بیرون به درون ببرند (نوری، منظره‌ای، خبری…)، چیزهای بلااستفاده مانده، چیزهای بلاتکلیف یا آنچه بهتر است دور از چشم نگاه داشته شود را در خود جای داده‌اند. این فضاهای واسطه‌ای بیشتر امتداد درون به بیرون هستند، در هیات گوشه‌ای برای طردشدگان.

برای یک هلندی که به دیدن درون خانه‌های بدون پرده عادت دارد، این منظره شاید کمی دلگیر و حتی مشکوک به‌نظر برسد ولی برای ما که در حافظه‌های تاریخی‌مان حیاط‌های مرکزی محصور شده بین دیوارها نیاز به یادآوری ندارند، که اندرونی و بیرونی واژه‌هایی ناآشنا نیستند و کلون‌های زنانه و مردانه را می‌شناسیم، احتمالا دیدن این وضعیت غریب نیست. کوچه‌های قدیمی، عموما راهروهای نسبتا باریکی بوده‌اند که دیوارهایی بلند، با کمترین میزان تزیین، در دو سمتشان امتداد دارد. در درگاه ورودی‌ گاهی سکوهایی برای نشستن وجود داشته است، به‌سبب کسب آمادگی برای وارد شدن، نشان از اهمیت ورود به خانه، به فضای خصوصی مالک. همه چیز درون دیوارهاست: حیاط زیبای سرسبز، حوض و ماهی‌ها، ایوان و تخت؛ دیگرانی که در بیرون هستند، نامحرم‌ها، مگر به‌واسطه‌ی نزدیکی خانوادگی بتوانند به این فضای خصوصی نظر بیاندازند. خصوصی ناموس است، مقدس است. حاکم شرع هم این را برایمان مشخص کرده: «در هیچیک از سطوح خارجی بنا نمی‌توان پنجره یا هواگیر مشرف به مالکیت مجاور احداث نمود، مگر اینکه از حد مالکیت مجاور حداقل دو متر عقب نشینی صورت گرفته باشد. در این حالت پنجره ها بایستی تا ارتفاع ۷۵/۱ متر از کف مربوطه به صورت غیر بازشو بوده و با استفاده از شیشه مات و یا مصالح مشابه بیرون آنها غیر قابل رؤیت گردند.» یا «پیشنهاد می‌گردد که ‌قطعات ‌مالکیت ‌همجوار که ‌بناهای ‌آنها بیش‌ از یک‌ طبقه یا ارتفاع ‌متعارف ‌می‌باشد، قسمتی از حیاط خود را به طریقی محصور نمایند که یک فضای بدون اشراف برای واحدهای مسکونی همجوار به دست آید.» عرف و شرع هر دو می‌خواهند این دو فضا کمترین اختلاط را با هم داشته باشند. عمومیت جامعه نیز همینطور. این را پرده‌ها و بالکن‌ها می‌گویند.

در تمام مدتی که من در درگاه پنجره بوده‌ام تنها کسانی که متوجه حضور متناوبشان در این جداره شدم کفتربازی بوده است که بعضی بعدازظهرها برای سر زدن به کبوترهایش روی پشت‌بام یکی از خانه‌های روبه‌رویی دیده می‌شود، کارگرهایی که در یکی از خانه‌ها کار و زندگی ‌می‌کنند و خانم سالخورده‌ای که بالکنش را همچون حیاط کوچکی برای خود ساخته، در آن صندلی و گلدان گذاشته، گاهی از مهمانانش آنجا پذیرایی می‌کند و گاه به تنهایی می‌نشیند و سیگار می‌کشد (هر چند این کار را پشت حصیرهایی انجام می‌دهد که او را از محیط عمومی بیرون منفک می‌کند). این‌ها، به‌همراه من، ارتش مقابله در برابر دو قطبی درون/بیرون، خصوصی/عمومی هستند. برای آن‌ها اهمیتی ندارد که دیده، قضاوت یا انگشت‌نما شوند. برای آن‌ها لذت لختی وقت گذراندن با پرنده‌ها، آفتاب گرفتن در یک بعد از ظهر آرام و سختی یک کار سنگین روزانه را با لم دادن به دیوار و کشیدن سیگار درآوردن، اهمیت بیشتری دارد. آن‌ها به قضاوت دیگران اهمیت نمی‌دهند چرا که کار از کار گذشته؛ جایگاه اجتماعی‌شان از پیش قضاوتشان کرده و تلاش بیشتری نیاز ندارند. ارتشِ قشریِ سربازانِ ایستاده روی مرز، ازکارافتاده است؛ چرا که به‌کل از سوی دیگران نادیده گرفته می‌شود.

دیدن خیابان آن چیزی است که ما با نرفتن کنار پنجره از دست می‌دهیم. خیابان، نه فقط به معنای محل رفت و آمد ماشین‌ها: به‌معنای جایی که «اتفاق» آنجا می‌افتد، به‌معنای شهر. ایستادن در فضای امن و با دقت به تغییرات شهر نگاه کردن با عبور از درون آن، با حداکثر سرعت، برای رسیدن به مقصد متفاوت است. گاهی برخی چیزها ما را برای این کار تحریک می‌کند: شنیدن صدای ساز یک مطرب دوره‌گرد، ساز و برگ دسته‌های عزاداری محرم یا صدای اعتراضات، تظاهرات، انقلاب؛ اما فاصله همیشه باید حفظ شود. آنچه انتخاب شخصی ما برای فاصله گرفتن قلمداد می‌شود، نیرویی عظیم از بی‌تفاوتی می‌سازد که اجازه و قدرت تصمیم‌گیری برایمان را صادر می‌کند، چرا که «شخصی سیاسی است». ایستادن روی باریکه‌ی فضای عمومی و خصوصی و با دقت نگاه کردن، برای ما مدرسه خواهد بود. به ما یاد خواهد داد «دیگران» چندان هم غیرخودی نیستند. به ما خواهد آموخت دنیای بیرون از پنجره نزدیک است، بخشی از ماست و می‌توان (و باید) با آن مشارکت کرد

آروشا مشتاق